گرچه تنم از ضربات باتوم درد می کنه ولی هنوز زنده ام.
نمی دونم چه بلایی داره سرم میاد. نمی دونم دارم چه کار می کنم. نمی دونم چه کار باید بکنم. نمی دونم الان چه احساسی دارم. و خیلی چیزهای دیگه که نمی دونم. نمی فهمم چی به چیه. دارم فقط دور خودم می چرخم بدون اینکه بفهمم می خوام کجا برم و دارم چه کار می کنم.
بارها اومدم اینجا یه چیزی بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نیومد. الانم نمی دونم اینجا دارم چه کار می کنم.
پ.ن. دیروز همون موقعهایی که حوالی مسجد قبا داشتم کتک می خوردم یک نفر از دانشگاه پیام نور همدان ده هزارمین بازدیدکننده وبلاگم بود.
|
+| نوشته شده توسط
دوستک در دوشنبه هشتم تیر 1388
|