دیشب برق رفت. آقای هم خونه ای عزیز فرمودند حالا که برق رفته
و من نمی تونم هیچ کاری بکنم میرم حموم. و منظور ایشان از هیچ کاری کار با
کامپیوتر بود. و از آنجا که نیاز به روشنایی داشتند یک قلم شمع با خود به
حمام برده و روی فلاش تانک قرار دادند.
پس از مدتی ایشان از حمام باز گشته و در خانه بودیم که بنده
ملاحظه نمودم دود غلیظ و سیاهی از دستشویی به داخل خانه نفوذ می کند. شمع
تمام شده بود و با خاموش شدن شمع فلاش تانک روشن!!! شده بود. پس از کلی آب
بازی و آب افشانی و آب گردانی و چیزهای دیگه خانه پر از دود شده بود و
تمام زندگی سیاه. هواکش دستشویی سوخته بود و در تمام خانه دوده گرفته بود.
البته ناگفته نماند که ایشان بهترین شلوارک خود را در این راه فدا نموده و
از آن چشم دوختند.
صبح از آنجا که تمام لباسهای داشته و نداشته اینجانب دوده
گرفته بود (در کمد لباسها هنگام آتش سوزی باز مانده بود)، بنده عزا گرفته
بودم که چه بپوشم که به یاد تعدادی پیراهن نو که از جانب یکی از دوستان
هدیه رسیده بود افتادم. از آنجا که این پیراهن ها هنوز داخل بسته بندی خود
بودند از نفوذ دوده ها در امان مانده بودند. انصافا هم پیراهن های شیک و
باکلاسی بودند. خداوند این دوست ما را اجر دهاد و سایه ایشان را از سر ما
کم نکناد.
اکنون که بنده این سطور را برای شما می نگارم در میان تلی از دوده نشسته و روزگار خود را سیاه می بینم.
پ.ن. نکته ایمنی: در هنگام آتش سوزی اگر دوست درست و حسابی ندارید که به شما پیراهن هدیه دهد اول در کمد لباسها را ببندید.
|
+| نوشته شده توسط
دوستک در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
|