تبليغاتX
دوستک
دوست کوچکی برای آنان که دوستشان دارم.
 دبلیو تی اچ!!!
وات د هل؟!؟!؟!

یکی به من بگه چی شده؟

من دچار هذیان شدم؟

الان خوابم یا بیدارم؟

یکی این چیزایی رو که من فک می کنم اتفاق افتاده، توجیه کنه!

|+| نوشته شده توسط دوستک در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 نو مموری

You know what the Mexicans say about the Pacific?
They say it has no memory.
That's where I want to live the rest of my life.
A warm place with no memory.

ترجمه:

یو نو وات د مکزیکنس سی ابوت د پسیفیک؟

دی سی ایت هز نو مموری.

دتس ور آی وانت تو لیو د رست آو مای لایف.

ا وارم پلیس ویت نو مموری.


پ.ن. توضیح نداره! همینه که هست. برین خدا رو شکر کنین که حداقل ترجمه ش رو هم گذاشتم.

|+| نوشته شده توسط دوستک در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 بازگشت
من برگشتم. حتی زودتر!

فردا (امروز) بیست و هشت مرداد ه! پنجاه و شش سال گذشته و هنوز هم همه چیز شبیه قبله.

|+| نوشته شده توسط دوستک در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 اینترنت
من دارم میرم مشهد. اونجا هم بالاخره اینترنت دایال آپ ه دیگه!


پ.ن. نه که مثلا اینجا با ای دی اس ال خیلی تند تند وبلاگ به روز می کنم...

|+| نوشته شده توسط دوستک در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 خواب
خوابم میاد!

|+| نوشته شده توسط دوستک در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 فروغ
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...


پ.ن. هیچ وقت، هیچ جا، هیچ کس نمیاد. دست ور دارید از این ایرانی بازی ها!

|+| نوشته شده توسط دوستک در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 گیم اور
ایز دیس ا دریم؟

هو یو اور کنفیوزد د دریم ویت لایف؟

|+| نوشته شده توسط دوستک در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388  |
 سینما
1) فردا سه شنبه است.

2) سه شنبه ها بلیت سینما نیم بهاست.

3) من فیلم درباره الی رو هنوز ندیدم.

4) به هر کی میگم بیا بریم درباره الی رو ببینیم میگه قبلا دیده.

5) من فردا میرم درباره الی رو ببینم.

|+| نوشته شده توسط دوستک در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 یک بیلیون
میزان کل دانلودهای فایرفاکس از مرز یک میلیارد گذشت.



Firefox
|+| نوشته شده توسط دوستک در شنبه دهم مرداد 1388  |
 حافظ
دیوان حافظم چند وقتی بود که گم شده بود. نگرانش بودم ولی بالاخره پیدا شد.

الان خوشحالم...

|+| نوشته شده توسط دوستک در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 پرابلم
زنده بودن یا زندگی کردن؟ دت ایز د پرابلم.


|+| نوشته شده توسط دوستک در دوشنبه پنجم مرداد 1388  |
 خلاء حرص خوردن
از دیروز که کنکور دادم تا الان دچار خلاء حرص خوردن شدم. تا قبل از کنکور همش حرص می خوردم که چرا نمیرم یه خورده درس بخونم ولی الان نمی دونم باید حرص چی رو بخورم. فقط نشستم فیلم نگاه کردم و خوابیدم.

فکر کنم باید از شنبه دنبال یک کاری باشم این دو ماه تا اول مهر رو برم سر یک کاری یه خورده مشغول شم. کسی کار دو ماهه سراغ نداره؟ پروژه ای؟ چیزی؟


|+| نوشته شده توسط دوستک در جمعه دوم مرداد 1388  |
 کنکور
خب مگه چیه؟ کنکور دادم دیگه؛ کنکور دادنی!


حالا اینکه کنکور چطور بود بماند. اگه دارغوزآباد اولیا نشد، دارغوزآباد سفلی هم قبول بشم خوبه. اصلا برای کنکور نتونستم به موقع آماده بشم. کنکور هم اونجور که فکر می کردم نبود. البته با بقیه هم که صحبت کردم اونا هم طور دیگه ای انتظار داشتن.

حدود نصف کسایی که اومده بودن کنکور بدن بعد از تموم شدن وقت عمومی ها رفتن و اصلا به سوالای اختصاصی جواب ندادن. ولی بعضیا هم خیلی جدی داشتن کنکور می دادن.

اولش هرچی گشتم دیدم سن من از همه بیشتره اونجا ولی بعد که یکی دو نفر دیگه رو هم دیدم که سنشون زیاد بود به خودم امیدوار شدم.

حوزه مون یک مدرسه راهنمایی بود. چقدر خوشحالم که لازم نیست دیگه راهنمایی بخونم. عجب آدمایی بودن!

کیک و ساندیسش خوب بود. فکر کنم سال دیگه هم امتحان بدم.


پ.ن. میگن دارغوزآباد اولیا خشکسالی اومده زیاد اوضاعش خوب نیست. اصلا من از همون اول هم انتخاب اولم دارغوزآباد سفلی بود

|+| نوشته شده توسط دوستک در جمعه دوم مرداد 1388  |
 
 
بالا