من کلاس اول که بودم یک دفه مشق ننوشته بودم معلممون که پرسید چرا ننوشتی گفتم یادم رفت اونم قبول کرد. بعد من فهمیدم که چقدر خوبه که آدم یادش بره مشقاش رو بنویسه.
یک مدتی دیگه مشق نمینوشتم تا اینکه بابام فهمید و من تو انباری خونه زندانی شدم تا به عمل خودم فکر کنم و بفهمم که سواد چقدر خوبه و باعث میشه که آدم حمال نشه و حمال شدن چقدر بده و اینا.
از اون به بعد مشقای من تو خونه هم چک میشد که نوشته شده باشه. یک دفه بابام مشقام رو که چک میکرد یک اشکال گیر آورد و گفت چرا این خط رو جا انداختی؟ البته من جا ننداخته بودم و بابام اشتباه کرده بود ولی اونجا بود که من فهمیدم میشه چند خط از وسط مشقا رو جا انداخت و کسی نمیفهمه.
از اون به بعد باز هم از وسط مشقا چند خط جا مینداختم و اوضاع خوبی بود تا اینکه یکی دو بار دستم رو شد. خب دفعه اول دوم میشه گفت اشتباهی جا افتاده ولی بالاخره در دیزی بازه... لذا ما هم حیا کردیم.
ولی ماجرا یک جای خوب هم داره. یک دفعه معلم کلاس پنجممون دو صفحه از کتاب علوم مشق داد علاوه بر مشق عادی. تا اون موقع هیچ معلمی از کتاب علوم مشق شب نداده بود. موقع برگشتن به خونه با این دوستم هی هرچی فک کردیم دیدیم واقعا باید از کتاب علوم مشق بنویسیم. خب منم نوشتم. فرداش وقتی معلممون خواست مشقامون رو چک کنه همچین یک احساس خوبی داشتم ها! خصوصاً که نصف کلاس اون دو صفحه رو ننوشته بودن. و من فهمیدم گاهی مشق نوشتن اونقدرا هم بد نیست.
یک چیز دیگه که یادم اومد کلاس اول که بودم گاهی وقتا که مشق دیکته داشتیم و کسی به نبود به من دیکته بگه چون درسها کوچیک بود و من از حفظ بودم خودم به خودم دیکته میگفتم.
همینا دیگه.
پ.ن.۱. وقتی مشقای آدم رو کیلویی تعیین کنن خود آدم مجبوره اینجوری هر دو خط یکبار یک اینتر بزنه که تعداد خطها زیاد شه. مثه موقع انشا نوشتن.
پ.ن.۲. الان یک چیزی یادم اومد. یک دفعه کلاس پنجم انشا ننوشته بودم. معلممون که منو صدا زد رفتم دفتر سفید رو باز کردم از خودم انشا خوندم. ولی فک کنم معلممون فهمید چون نیومد نگفت دفتر انشام رو ببرم پیشش.
|
+| نوشته شده توسط
دوستک در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
|